تبليغاتX
دنیای عاشقانه ها


دنیای عاشقانه ها

زیباترین جملات آهنگ و عکس های عاشقانه

محاكمه عشق بود


و عقل قاضی ، و عشق محكوم ....

به دلیل تبعيد به دورترين نقطه مغز يعنی فراموشی ، قلب تقاضای عفو عشق را داشت ولی همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداری از عشق ، آهای چشم مگر تو نبودی كه هر روز آرزوی دیدن چهره زیبایش را داشتی ، ای گوش مگر تو نبودس كه در آرزوی شنيدن صدايش بودی وشما پاها كه هميشه رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد ؟

همه اعضا روی برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند ، تنها عقل و قلب در جلسه ماندند عقل گفت: ديدی قلب همه از عشق بی زارند ، ولی متحيرم با وجودی كه عشق بيشتر از همه تورا آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكنی !؟ قلب ناليد و گفت: من با وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتی هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و

فقط با عشق ميتوانم يك قلبی واقعی باشم


 

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط نیما| |


در زندگي افرادي هستند كه مثل قطار

شهربازي هستنداز بودن با اونا لذت مي بري ولي باهاشون به جايي نميرسی



عشق

عاشق عاشق تر 

     نبود در تار و پودش دیدی گفت عاشقه عاشق @@@@@@@ نبودش @@@@@@@@@

امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه

فقط خوابه ، تو كه رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم

عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت

نمردم، همون كه فكر نمی كردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش

حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای كفتر و گنجشك كلاغای

سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو

طاقچه شده كارش فراموشی ، شده كارش فراموشی ، دیگه بارون نمی

باره اگر چه ابر سیاه ، تو كه نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته

بازاریست ، تموم گل ها خشكیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از

رنگ و رو رفته ، كوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت

گفتیم و سفر كردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذركردیم

گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو

به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری

گفتم كه تو می دونی،سرخاك

تو می میرم ، ولی

تا لحظه مردن

نمی گیرم

دل از

تو


تقدیم به چشم هایی که در راه ماندند و دلهایی که آنها را راندند ، تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست . چه حسی است دوست داشتن کسی که تمام وجودت را فراگرفته و حال غروری که مانع از بیان احساس درونت شود ، امروز تمام هستی ام را باخته ام دیگر نه راهی برای برگشت دارم و نه بهانه ای برای ماندن من مقصر بودم تمام احساساتش را نادیده گرفتم غرورش را خورد کردم با عشقش بازی کردم ، اما حال پشیمانم میخواهم دوباره برگردد امّا ....... کاش می شد . رفته ، مرا از دل رانده ، دیگر جای در قلبش برای من نیست دیگر فراموش شده ام می نویسم تا بداند دوستش دارم .


امروز زیباترین و قشنگترین خاطراتم را مرور می کنم امّا این بار با حسرت هرگاه به گذشته فکر می کنم به وقتها و لحظاتی که قشنگترین حرفها را برایم می گفت به زمانی که با قشنگترین جملات بازی میکردیم به لحظه ای که برای اولین بار دیدمش ، به شبهای که تا صبح با یادش می خوابیدم ، به لحظه ای که میشماردم تا برگردد تا بتوانم دوباره ببینمش به رویاهای که درنیمه راه ماندن . حالا من خسته ..... نا امید ..... به آخر رسیده ..... همیشه دلم میخواست به سفیدی برسم و به اوج امّا دارم از همون اوج پرت میشم پایین لحظۀ آخر ............. سقوط از همۀ اندیشه هام ....... " پایان زندگی "

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط نیما| |

فارسی: دوستت دارم.

عربی: انا حبّك.

انگليسی: I love you

سوئدی: Jag älskar dig

اسپانيايی: Te amo

ايتاليايی: Li amo

فرانسوی: Je t'aime

آلمانی: Ich libe dich

يونانی: S'agapo

تركی آذری: سنی چوخ ايستيرم

تركی استامبولی: Seni seviyorum

ژاپنی: Aiiiiii shite lmasuuuuuu

چينی: Woooooooooo aiiiii ni

روسی: Ya lyublyu tyebya

فنلاندی: Minä rakastan sinua

اسرائيلی: Ani ohev otakh

آلبانی: Une te dua

پرتقالی: Eu amo-o

 هلندی : Ik hou van jou

فانگلیش : Dooset Daram

 دانمارکی : Jeg elsker dig

سوئیسی : Cha'ha di ga''rn

برزیلی : Eu te arno 

هندی : Mai tujhe pyaar kartha ho


شما بگین با چه زبونی بگم دوستت دارم !!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 4:34 بعد از ظهر توسط نیما| |



عشق يعني ترس از دست دادن تو
love is afraid of losing you


پاسخ عشق است سوال هر چه که باشد
no matter what the question is love is the answer


وقتي هيچ چيز جز عشق نداشته باشيد آن وقت خواهيد فهميد که عشق براي همه چيز کافيست
when you have nothing left but love than for the first time you become aware that love is enough


زماني که همه چيز افتاده است عشق آن چيزي است که بر پا مي ماند
love is the one thing that still stands when all else has fallen


عشق مثل هوايي است که استشمام مي کنيم آن را نمي بينيم اما هميشه احساس و مصرفش مي کنيم و بدون ان خواهيم مرد

love is like the air we breathe it may not always be seen, but it is always felt and used and we will die without it

عشق فراموش کردن خود در وجود کسي است که هميشه و در همه حال شما را به ياد دارد


 


walk with me in love عاشقانه همراه من گام بردار Talk to me about به من از آن بگو what you cannot say to others كه توان گفتنتش را به ديگري نداري Laugh with me بامن بخند even when youeel silly fحتي آنگاه كه احساس حماقت ميكني Cry with me بامن گريه كن when you are most upset آنگاه كه در اوج پريشاني هستي Share with me all the beautiful things in life تمام زيباييهاي زندگي را بامن شريك باش Fight with me در كنار من against all the ugly things in life با تمام زشتي هاي زندگي ستيز كن Create with dreams to follow me با من روياهايي را بيافرين تا به دنبال آنها برويم Have fun with in whatever we do me در شادي هرچه ميكنم شريك باش Work with me towards common goals براي رسيدن به آرزوهامان ياري ام كن Dance to the rhythm of our love with me با آهنگ عشقمان با من برقص Walk with me throughout life درسراسر زندگي كنار هم گام برداريم

نویسنده و مترجم توسط  ندا 


نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 4:32 بعد از ظهر توسط نیما| |


عزيزم خيلي وقته دردي مونده روي دلم مي خوام راز عشقمو واسه همه بگمو برم
يادم مياد روزايي كه بهم قول دادي زياد ولي زدي زير قولت گفتي برو منم ميام
باشه درو ببند برو بيرون بذار تنها باشم توي تلاطم بغض ثانيه ها رها باشم
دستات مال من بود ولي قلبت بود از من جدا، چه شبهایي به خاطرت نشستم واي خدا
مي خواي بري برو پس از يادمم برو يادت مي ياد وقتي گريه كردم گفتم نرووو
حالا من ميرمو تو ام تنها باش با دل خودت ببنين چيكار كردي محمد تو رو برد از ياد خودش
تمام فكرم توي چشماي تو بود كاشکي الان دستات توي دستاي من بود
تمام مردم اين شهر به من آواره مي گن تو اين سكوت سرتا سر مرگو به همراه دارم
تا ابد فقط مي گم خدا خدا
مي دونم همش دروغ عشق تو،مي دونم چقدر شاده دل تو
ديگه از نبودنت نمي سوزم ديگه حتي چشمم به در نمي دوزم
برو اشک نريز با اين ياد دلم ديگه نمي خوامت باهات نمي مونم
ديگه حتي نمي خوام اسمتو فرياد بزنم مثل عاشق تو كتابا اسمتو داد بزنم
بترس از اون روز كه با من چشم تو چشم بشي من تو فكر تو بودم تو بودي تو فكردیگری
خيلي ساده از من گذشتي من ساده تر ميگذرم مثل قبل از نبودنت تو،خودم نميشكنم
ميشنوم صدايي كه هيچ وقت تو نشنيدي صدايي كه مي گفت تو از جدايي مي ترسيدي
آره مي ترسيدم ولي حالا مي گم بي خيال حرفات تكراري شده يه حرف جديد بيار
كاش ميشد ببينمت بهت بگم كه از ديدنت سيره دلم
كاش ميشد ديگه چشام نبيننت از درخت غم تورو نچيننت
كاش ميشد چشماتو گريون ميديدم تو تنهايي و غم دل تورو خون ميديدم
كاش ميشد از رو چشامم بارون كنه سير غمم آباديتو داغون كنه

 


نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 4:31 بعد از ظهر توسط نیما| |


و اما عشق ... عشق پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است. پشت سر هر آنچه که دوستش مي داري. و تو براي اينکه معشوقت را از دست ندهي، بهتر است بالاتر را نگاه نکني. زيرا ممکن است چشمت به خدا بيفتد و او آنقدر بزرگ است که هر چيز پيش او کوچک جلوه مي کند. پشت سر هر معشوق، خدا ايستاده است.

اگر عشقت ساده است و کوچک و معمولي، اگر عشقت گذراست و تفنن و تفريح، خدا چندان کاري به کارت ندارد. اجازه مي دهد که عاشقي کني، تماشايت مي کند و مي گذارد که شادمان باشي.اما هر چه که در عشق ثابت قدم تر شوي، خدا با تو سختگيرتر مي شود. هر قدر که در عاشقي عميق تر شوي و پاکبازتر و هر اندازه که عشقت ناب تر شود و زيباتر، بيشتر بايد از خدا بترسي. زيرا خدا از عشق هاي پاک وعميق و ناب و زيبا نمي گذرد، مگر آنکه آن را به نام خودش تمام کند.

پشت سر هر معشوقي، خدا ايستاده است و هر گامي که تو در عشق برمي داري، خدا هم گامي در غيرت برمي دارد. تو عاشق تر مي شوي و خدا غيورتر..

و آنگاه که گمان مي کني معشوق چه دست يافتني است و وصل چه ممکن و عشق چه آسان، خدا وارد کار مي شود و خيالت را درهم مي ريزد و معشوقت را درهم مي کوبد؛ معشوقت، هر کس که باشد و هر جا که باشد و هر قدر که باشد. خدا هرگز نمي گذارد ميان تو و او، چيزي فاصله بيندازد.

معشوقت مي شکند و تو نااميد مي شوي و نمي داني که نااميدي زيباترين نتيجه عشق است. نااميدي از اينجا و آنجا، نااميدي از اين کس و آن کس. نااميدي از اين چيز و آن چيز.

تو نااميد مي شوي و گمان مي کني که عشق بيهوده ترين کارهاست. و برآني که شکست خورده اي و خيال مي کني که آن همه شور و آن همه ذوق و آن همه عشق را تلف کرده اي. اما خوب که نگاه کني مي بيني حتي قطره اي از عشقت، حتي قطره اي هم هدر نرفته است. خدا همه را جمع کرده و همه را براي خويش برداشته و به حساب خود گذاشته است.

خدا به تو مي گويد: مگر نمي دانستي که پشت سر هر معشوق خدا ايستاده است؟ تو براي من بود که اين همه راه آمده اي و براي من بود که اين همه رنج برده اي و براي من بود که اين همه عشق ورزيده اي. پس به پاس اين، قلبت را و روحت را و دنيايت را وسعت مي بخشم و از بي نيازي نصيبي به تو مي دهم.


 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 4:32 بعد از ظهر توسط نیما| |

Please forgive me



 برگرفته از زندگی واقعی الی خانووم

مادربزرگ پیرم باز امشب مهمان ماست و نصیحت هایش هر چند شیرین اما به طرز اعصاب خورد کنی تکراری است . من وبرادر هایم مجید و محمدرضا به زحمت جلوی خمیازه های مان را میگیریم وهی با ارنج میزنیم توی پهلوهای هم دیگر . مادر بزرگ من سفید است و لهجه ترکی غلیظی دارد- و این لهجه بامزه اش سوژه ی مجید است که پسری ناسازگار با عالم و آدم است و صدایش این روزها دورگه شده و فکر میکند دارد مرد میشود! - دیگر اینکه لاغر و ترکه ای است و چشمانش سبز است و البته صورت دلچسبی دارد و همیشه موقع دیدن البوم های عکس، او با حسرت و ما نوه ها با تعجب به عکس های جوانیش خیره میشویم که شبیه" کیت بلانشت " بوده زمانی!مادر یزرگ من زن دنیا دیده و البته سختی کشیده ای است و مهربان هم هست و هنوز هم برایمان پفک میخرد ! و وقتی مریض میشویم غصه میخورد! البته خیلی سرحال و روپاست و مدام مسافرت میرود !(خدا پسر هایش برایش نگه دارد انشالله) ... در ضمن خیلی هم مذهبی است و مدام در حال ذکر و نماز است . و عاشق چیپس سرکه ای نمکی! در کل مادربزرگ بامزه ای است و ما نوه ها دوستش داریم هرچقدر هم که برایمان از خاطرات دوران پارینه سنگی بگوید!

من و آبله مرغون

در یکی از پست های قبلی نوشته بودم:" روزها بی هیجانند!خیلی عادی سپری میشوند بی هیچ تنوعی.. . "که همین الان اعلام میکنم:گه خوردم!

کاش ان رو زهای بی هیجان همان طور ادامه داشت اما من به این مرض وحشتناک،دردناک و مزخرف که صورتم از بین برده و بدنم را آش ولاش کرده مبتلا نمیشدم و عین بچه ی آدم روی نیمکت درب و داغان کلاسم مینشستم و درس میخواندم...ثریا ،اسما و آرزو دیروز آمدند عیادتم و من با دیدن پوست های صاف و براقشان غم عالم ریخت توی دلم-ناسلامتی روزی تمام ادعایم این بود که پوستم از همه ی دبیرستان بهتر است!- اما دردناکترین بخش این ماجرا چشمم است که مثل پوستم جوش زده و پدر پدر جدم را به طور کامل در آورده!!!!البته به مدد قطره و پماد اوضاع و احوالش کمی بهتر است...بیشتر از این در موردش نمینویسم چون اشک هایم قطعا سرازیر میشوند.... در یک کلام ابله مرغون مرضی است که خدا نصیب گرگ بیابان هم نکند!

 یاد آن سالها می افتم ..سالهایی که دیوانه وار عاشق جودی ابوت بودم...و جودی الگوی من بود....حتی مدل موهایش- که به طرز وحشتناکی مسخره است- را دوست داشتم و غصه میخوردم که چرا موهای من کوتاه است و نمیتوانم مثل او موهایم را درست کنم!به او حسودی ام میشد..چون او میتوانست بنویسد ...قشنگ هم بنویسد....از آن سالها خیلی میگذرد...جودی اما همچنان در ذهن من و تمام کودکان ان سالهاست زنده است و نفس میکشد...من هیچ گاه نتوانستم خوب بنویسم..هیچ گاه بابا لنگ درازی نداشتم و کلا هیچ وجه شباهتی به او نداشته و ندارم....دلیل اینکه یکهو هم به یاد او افتادم را نمیدانم...شاید چون دارم این روز جمعه ای خاطراتم را مرور میکنم...شاید چون جودی پر رنگترین خاطره در دور افتاده ترین قسمت ذهنم است..

همین حالا

گاهی وقتا دل تنگی میاد سراغم...مثل همین حالا که از تک تک ثانیه هاش متنفرم !کاش میتونستم یا بهتر بگم انقدر قدرتش رو داشتم که که به بابا میگفتم..هر چی تو دلم بود..ولی نشد...چون یه چیزی توی اعماق وجودم بهم هشدار داد...من باختم..مثل همیشه..

اعتراف

برای اینکه دعواهای مامان و بابا رو نشنوم هندزفری رو میذارم تو گوشم و صدای اهنگ رو تا ته زیاد میکنم ...بعد چشمام رو میبندم و فقط به تو فکرمیکنم !

به تعطیلات فکر میکنم که چقدر زود گذشت....به خودم فکر میکنم که تازگی ها چقدر تنبل شدم...به کارای عقب موندم فک میکنم که قرار بود انجام بدم...به رویاهام فکر میکنم که چه قدر ازشون فاصله دارم...به تهران فکر میکنم که چقدر تمیزه(بزنم به تخته)..به روژان فکر میکنم که توی تصادف رانندگی فوت کرد... به 15 م فکر میکنم که همه چیز دوباره شروع میشه..به سعید فکر میکنم و به این رابطه ی عجیب غریب که به یه مو بنده...به درس فکر میکنم و به کنکور و هزار کوفت و زهر مار دیگه...چرا من اینقدر فکر میکنم؟

___________________________________________________________________________________

I can't stop

Loving You

برای دیدن جملات و عکسهای عاشقانه بیشتر بر روی ادامه کلیک کنید


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 4:24 بعد از ظهر توسط نیما| |


Design By : Night Skin